X
تبلیغات
برگ ريزان اميد ـ متن ادبی،شاعرانه
برگ ريزان اميد ـ متن ادبی،شاعرانه

تو ای برگریزان امیدم, باتو من با بهار می رویم


بهاره یا تابستون؟؟؟

بهار نزدیک است و قدم به قدم نزدیک تر می شود اما ...

اما اینجا فقط از خانه های به آخر رسیده تقویم می فهمی که گویی سال به انتها رسیده.

اینجا توت ها دارند می رسند و گلهای آفتاب گردان نه به سوی آفتاب بلکه از سنگینی سر فرود آورده اند.

اینجا خبری از شکوفه های رنگارنگ  و بوی دلنواز علفهای تازه نیست،

سبزه ها مدتهاست که قد علم کرده اند و سوز آفتاب کم کم زردشان می کند.

گل نرگس داخل باغچه ام خیلی وقت پیش پژمرده.

شمشاذها همیشه سبزند و انگار بهار و زمستان برایشان فرقی ندارد.

نه نه! ناشکری نمی کنم ......این هم طبیعت جنوب است و نعمتی از نعمتهای خدا......

ولی خب چه کنم؟سالهاست که آمدن بهار را باهمه وجودم درک کرده ام ...

و ذره ذره سر بر آوردن جوانه هارا به انتظار نشسته ام...

سالهاست که با بوی بهار زنده شده ام و شکوفه های آلبالو حیاطمان را بارها شمرده ام

 با همه اینها باز هم شکر .....

همینکه کنار تو ام و بهاری دیگر را با تو و در کلبه تنهایی امان خواهم چشید...بی نهایت شکر...

حالا چه زمستانمان بهاری باشد      چه بهارمان داغ و تابستانی     مهم باتو بودن است بهترینم.


پی نوشت: قلمم خیلی ضعیف شده، خودم خوب میدونم...علتشم کم نوشتنه

دوستان به بزرگی خودشون ببخشند.راستی پیشاپیش عیدتون مبارک


برچسب‌ها: بهار, تابستون

چهارشنبه 21 اسفند1392  توسط نيايش  |

 

شعر بهار از فریدون مشیری

باز کن پنجره ها را...

 باز کن پنجره هارا که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن می گیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

 

 همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

ودرخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده است

 

باز کن پنجره ها را ای دوست!

هیچ یادت هست؟

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست.

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه گل های سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

 

حالیا معجزه باران را باور کن

و طراوت  را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

 

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره ها را

وبهاران را باور کن.

(( فریدون مشیری ))

 

 


برچسب‌ها: بهار می آید

سه شنبه 20 اسفند1392  توسط نيايش  |

 

از همه التماس دعا دارم


چهارشنبه 11 دی1392  توسط نيايش  |

 

ذاکر


یا رضا جان کن مدد، بر خان تو مهمان منم

پادشاهی، من گدایم، دست بر دامان منم

 در بیابان خطا، گم کرده ام راه نجات

ضامن آهویی و آهوی سرگردان منم

عهد کردم تا نگیرم حاجتم را ای رئوف

تا سحر کوبم در میخانه و گریان منم

 دست بر هم می زنم، همچون تمام عاشقان

 تا کنم جلب نظر جانا، که دست افشان منم

نوش کردم باده ی مهر تو را از کودکی

تا به پیری ذاکر این ذکر یا سلطان منم


برچسب‌ها: یا علی بن موسی الرضا مدد

چهارشنبه 11 دی1392  توسط نيايش  |

 

زمستان بهاری

خیلی عکس جالبیه

زمستانی دیگر را کنار تو آغاز کرده ام با هزاران امید به جاده های روبرویمان...

در حالی که مدتهاست با بوی برف غریبه ام و عطر پاییز را حتی مزمزه نکرده ام.

آری اینجا بهارست و کسی خبر از سوز و سرما ندارد....

گویی خیره شدن به سفیدی برف خاطره ای دیرین است و لمس دانه های بلورینش آرزویی محال!

دی ماه  پاورچین پاورچین قدم بر دل تقویم گذاشته، اما

تا کنون نه انگشتانم حس یخ زدن داشته نه نوک بینی ام سرخ و منجمد شده

دلم تنگ است برای های مقابل دهانم!

نمی دانم باید خوشحال از این باشم که مهمان زمستان بهاری جنوبم... یا اینکه دلتنگ زمستان شورانگیز وطن؟!


یکشنبه 1 دی1392  توسط نيايش  |

 

یلدای حسینی

آقا جان حسینم

شادی که در عزای تو معنا نمی شود

شام جهلمت،شب یلدا نمی شود

آقا تمام مردم ایران مؤدبند

جشنی به احترام تو برپا نمی شود.

یلداتون حسینی باد.

شنبه 30 آذر1392  توسط نيايش  |

 

دوری و دلتنگی


سلام علی جون

دلمون برات  خیلی تنگ شده.

http://www.uplooder.net/


برچسب‌ها: علی کوچولو, دلتنگی

دوشنبه 18 آذر1392  توسط نيايش  |

 

اولین نقاشی مدرسه


از دفتر نقاشی خوشم میاومد.بحدی که دلم نمی اومد،بکشم.سفید بود.جلدش مثل دفترفارسی بود،اما توش،سفید.دوست داشتنی هم برای ماوهم اقای زینالی.این کلاسو،هنر نمیگفتن، نقاشی بود.کیف عالم بود.به کتاب نگاه کردن وخطی کردن، نبود.عادت داشتیم روز اول تا میتونستیم لای هرکتاب ودفتری را میبوئیدیم.دفترنقاشی رابوئیدم.این درس،درس من بود.راحت،بی کتاب،بی خط.نقاش خودم بودم.رسام خودم بودم.طراح خودم.بزرگ کشیدم تا فقط یکی بکشم.اصلا خوشِ دلم بود که برگش هم سبز نشه.مهم اینه یک رنگ بشه.قیرمیزبشه.حتی چوبه اش هم،قرمزی.آلمای من که تو کیف ام بود با تمام وجود،سفید را قرمزی کرد.بگم ها،سیبِ،سرخ سرخ نبود.مثل اینکه این دله هرچی را که میخآد،قرمزمیبینه.سعیدطرف پنچره ورضا  وسط کلاس ،سیب سرخ کشیدن.خوب ،خاله اؤغلوها ودايی اؤغلو،حال وخویشون یکی یه. نه...ادامه داشت دختر و پسر همگی سرخی بودن.انگارفقط دنبال قیزیل آلما هستن،همگی.سیبِ توی کیف هاجر زرد بود،نقاشی قیرمیزی آلما.مکاییل که سیب خوردنی اش نصفی سیاهی داشت.نمیدانم از کجا سیب نقاشیش سرخی از آب دراومد.25سال گذشت باز هم باافتخارقیرمیزی هستیم ازمدل ارتش سرخی،جیش الاحمری،قیزیل اؤردو.ذوب در تراختور.

                                                                                   جایماز


برچسب‌ها: قیزیل آلما, تراختور, نقاشی

چهارشنبه 29 آبان1392  توسط جایماز  |

 

السلام علیک یا امیر المومنین

خجالت می کشم مولا.....

خجالت می کشم، وقتی بعد از مدتها اومدم و دیدم آخرین مطلبم رو روز میلادت گذاشتم..

و حالا تو شبهای قدر، سالروز شهادت ...اومدم که چی بگم؟؟؟؟

فقط از همه التماس دعا دارم

چهارشنبه 9 مرداد1392  توسط نيايش  |

 

میلادتان مبارک یا امیر(ع)

              


              میلادت شکوفه های باغ دلم را به رقص در می آورد...

              خوش امدی ابر مرد آسمانها...

              وشیر مرد دوران ها...

جمعه 3 خرداد1392  توسط نيايش  |

 

برمیگردم

دلم لک زده واسه اینجا...واسه برگریزان امیدم!

جائی که گوشه گوشش لحظه های ناب تنهاییم رو به تصویر میکشه

جائی خط به خطش ،یک دنیا خاطراتم رو به دوش کشیده

دلم لک زده واسه نوشتن....واسه رقص قلم غریبم تو دل این برگریزان امید

مشغله های روزگار تازه و دغدغه های زیر یک سقف شدن.......چقدر دورم کرده از تنها کلبه تنهاییم!

بر می گردم..........برمی گردم.......خیلی زود

جمعه 24 شهریور1391  توسط نيايش  |

 

دور اما نزدیک

سلام به همه ی دوستا و عزیزائی که میان ومن.....نیستم

دورتر از آنروزها در دیاری آتشین و گرم ...اما پر از عشق روزگار میگذرانم

با او که ...همه ی وجودم شده است

می آیم همین روزها دوباره نگاه میکنم به گذشته ...به دیار سبز فرشته های بی نظیر زندگی ام

به همین روزنه های عشقی که در این کلبه جای داده ام .....دوباره سرک خواهم کشید

پ.ن: از طرف او ....

واسه عشقم:تو بی نظیری ابدی ترین عشقم

یکشنبه 19 شهریور1391  توسط نيايش  |

 

دوباره سکوت

گردبادی از واژه ها در سرم چرخ می خورد، یاخته های مغزم بی محابا به هم می کوبند.

 باران کلمات که باریدن بگیرد آرام می شوم.

تنها صدای کلاغی گرسنه ذهنم را به سمت خود می کشد، لاجوردی آسمان هم بغض کرده

گویی او هم دل باریدن دارد.

کوچه خالی از قدمی که روان گونه اش گردد.

شاخه ها چقدر سرد و ساکتند. حتی خاک باغچه هم می خواهد حرف بزند، اما رمقی برایش نمانده

وقتی پلک پنجره ای بالا نرفته است....

وقتی نسیمی از مهر، شمشادهای کوچه را به رقص نمی آورد و مضمون تازه ای زخمه بر تارهای باد نمی زند....

دیگر چرا بگویم؟........ همان سکوت آرام بخش تر است...

و چه بی صدا دلهای خسته و ناشکیب را تسلی می بخشد!...

شاید این نگفتن به نفع آسمان باشد؟.... نمی دانم....

باید صبر کرد. این را از نجوای همان کلاغ پیر فهمیدم . واژه های شعرم را برایش می ریزم تا گرسنه نماند.

راز این سوز همین است!!... باید صبر کرد و سکوت...


پی نوشت: این روزها چه سرد شده تنم

تند تند .... ها...! می کنم...اما، یخ انگشتانم انگار سفت تر می شود

از ماه هم گذشته ندیدن روی ماهت

بی نصیبی از گرمای نفست چه پژمرده کرده روحم را

بیا و نفس دوباره ام باش، که سوز این زمستان گوئی تمامی ندارد

عزیز راه دورم ......خسته ای تو هم؟ میدانم

واژه های بریده بریده ات.... آن آه های بلند و سنگینت.... صدای آرام و مردانه ات

تاب نذاشته برایم.....زودتر بیا دردانه عاشقی ام






برچسب‌ها: سکوت, یخ زده ام

دوشنبه 6 شهریور1391  توسط نيايش  |

 

همه زندگی ام

با تو بودنم ماه را گذشته... آمیخته ات شده ام!

حس سبز نفس کشیدن میان فوج فوج هوای تازه عشق جان دوباره ام می بخشد...

عاشقانه هایم رنگ دیگری به خود گرفته... وای چقدر دوست تر میدارمت!

نفسم... عشقم ... همه زندگی ام!

قدر تو را خوب می دانم!


برچسب‌ها: عشقم, همه زندگی ام

جمعه 9 تیر1391  توسط نيايش  |

 

اولين عاشقانه

پا به پاي عاشقانه هاي تو .....همسفر مي شوم ...تا افق....

همانجا كه گرماي خورشيدش هرگزجاي گرمي نگاهت را نميگيرد

و دلي كه در پشت تنگ مي شود براي فرشته هاي دنيايم

مزه مزه ميكنم بودن با تو را .....طعم شيرينش را

شهد هيچ عسلي ندارد ........

براستي  اين اولين اسارت عاشقي من است ........

تجربه ي بودن با تو در اين لحظه ها.............و دست در دستان مهربانت ...و سفر در عمق جاده هاي بي عبور ..


.

اولين عاشقانه ي من با توست .......بهترينم


امضائ:نيايشِ تو


جمعه 19 خرداد1391  توسط نيايش  |

 

ارمغان یاسمن

... بهار شد

وحالا که، بهشتی ترین ماهش بر بلندای دستان تقویم رخ می نماید

بیا و ببین عشق بازی ژاله با چشمان یاسمن را...

برگ های سبزین تاک....

                             تو گوئی سلام میکنند به صبح 

عطر چوب های نم کشیده....

                                          وای! تا ناکجا می برد تورا...

و در این معرکه ی اکسیژن..............

تنها نفسی عمیق زیباترین ارمغان امروزت می شود.


برچسب‌ها: بهار, یاسمن, ارمغان یاسمن, ارمغان

دوشنبه 11 اردیبهشت1391  توسط نيايش  |

 

عشق زهرا و علی

فاطمه پیش از یورش آن گروه متجاوزکار به خانه اش، پشت درب ایستاده بود. او پوشش بر سر داشت ، اما نه کامل؛ به همین جهت هنگامی که یورشگران به حریم خانه اش یورش آوردند ، به پشت در پناه برد تا خود را از چشم مرد نمایان بپوشاند،اما تبهکاران مرد نما دخت فرزانه ی پیامبر را ـ که شش ماهه باردار بودـ به سختی پشت درب خانه فشردند؛ به گونه ای که از شدت درد و رنج فریادش برخاست و جنین او بر اثر شدت ضربه و فشردگی میان در و دیوار به شهادت رسید.
و تو ای خوانننده ی عزیز از آن میخی که بر اثر فشار درب بر سینه ی آن گرانمایه ی عصرها و نسل ها فرو نشست چیزی مپرس و مگو.درست در همان لحظات بود که مهاجمان خشونت کیش امیرالمومنان را دستگیر نمودند و کوشیدند تا او را از خانه اش بیرون برند که فاطمه با وجود درد شدید و موج ناراحتی و اضطرابی که بر اثر صدمه ی وارد آمدن بر " جنین " سراسر وجودش را فراگرفته او را زمین گیر می ساخت باز هم قهرمانانه به پا خواست و به انگیزه ی دفاع از حق تبلور روشن عدالت کوشید تا از بازداشت امیرالمومنین جلوگیری کند...

 

گفت: در طغیان عشقت کوثرم

تیغ داران، پیش مرگ حیدرم

می دهم جان، جان او را می خرم

هرچه پیش آید، علی را می برم

                        بیم دارید از من و از آه من

                            سیل عشقم، کیست سد راه من؟

                           دست خالی گرنشد حل مشکلم

                         ذولفقاری دارم از آه دلم

 

دید مولا کوثرش را در خروش

رأفت رحمانی اش آمد به جوش

آسمانِ دیده را پر ابر کرد

گفت سلمان؛ باز باید صبر کرد!

 

تا نگشته آسمان ها زیرورو

با زبان مرتضی او را بگو

ای عروس آسمانی خدا

ترجمان مهربانی خدا

 

ای امید رحمة للعالمین

خاتم پیغمبران را خود، نگین

ای بلندای دلت ،هفت آسمان

ای گذشت تو، کران تا بی کران

 

ماه پیشانی!....جبین پر چین مکن

فاطمه!...جان علی نفرین مکن

 

گفت: سلمان؛ پس مسلمانی چه شد؟

آن سفارش ها که می دانی چه شد؟

ریسمان و بازوی خیبر گشا

دوستی این بود با آل ابا؟

 

این که در بند است مولای همه ست!

این، همه بود و نبود فاطمه ست!

ای فدای  تارِ مویش جان من

جان چه ارزد، در بر جانان من!

 

خواهد اربالاتر از جان هم به چشم

صبر می خواهد علی؟...آن هم به چشم



برچسب‌ها: عشق زهراوعلی, شهادت حضرت زهرا, اشکواره

یکشنبه 3 اردیبهشت1391  توسط نيايش  |

 

بهار امید

هر روز رأس ساعت عشق        کبوتر روحم           

            در تکه های شکسته آیینه دل         تکثیر می شود.

و هزاران هزار بال              گسترده می شود بر پهنه آسمان                

تنها به یک بهانه                     پرکشیدن به سوی  تو!!!

هر روز رأس ساعت عشق               نسیم بهاری     

گوئی عطرآگین تر می شود از شمیم یادت!!.....

حتی یاسمن های پژمرده       سر راست می کنند          

                     جان دوباره می گیرند از شبنم های خیالی نگاهت!!..

هر روز رأس ساعت عشق               التهابی از ضربان های آشفته         

             به تاراج می برد آرام و قرارم را....           وای از فراقت!!!...

اما          اینجا که فقط معرکه یاد است و خیال!!!                 

 چرا حس نمی کنم تورا؟؟       

                           آیا چشم دل می خواهد دیدنت؟؟                 

 یافتن تو؟؟                بوئیدن  تو؟؟                    حس کردن تو؟؟

تو که تکرار می شوی هردم         بر ذره ذره این فضا          

                                                     پس چرا نمی بینم تورا؟؟؟

انگار فرار میکنی از من!!!     آری!!     

                       گفته بودم  که قرار من با عشق همین بوده وبس!!.......

 اما         یادم باشد...           اینجا برگریزان امید است           

                                              ودلم تنها به این اندک امید خوش!!!...

  و همین بس ...      

که حتی اگر مست رایحه این گلهای  اقاقیا نباشم

حتی اگر بوی این نسترنهای وحشی         به پر و پای شانه ام نپیچد      

حتی اگر این شکوفه های نارنج  درِ عقلم نبندد     

                                                و پنجره جنون را نگشاید....

تنها        این یاد توست که در این برگریزان نا امیدی                 

                                                        روح بهاری ام می بخشد...       

 

 


برچسب‌ها: بهار امید, بهار, راس ساعت عشق, برگریزان امید

دوشنبه 21 فروردین1391  توسط نيايش  |

 

بهار من

 زمستان گویی خیال پا پس کشیدن ندارد...

گلوله های سفید برفی فرش کرده زمین را

سرد سرد سرد.....

ولی بی خیال سوز و سرما

بهار من بهار شده دیگر!

آری! یار بهاری ام...

.

.

.

بهار من خوش آمدی.

همین!

پی نوشت: پیشاپیش سال نو رو به همه شما خوبان و دوستان همیشگی ام تبریک می گم.


برچسب‌ها: بهار, زمستان, بهار شده, یاربهاری

یکشنبه 28 اسفند1390  توسط نيايش  |

 

ساحل و دریا

چه خوشبختی تو ای دریا
مداوم می کشی دست نوازش را
تو روی صورت ساحل
نمی دانی که بر ساحل، غریب خسته ای تنها
به دور از عشق ، دور از خانه ، دور از آن محبّت ها
تو را بیند که هردم سینه ریزی را به دور گردن ساحل می آویزی

چنین می گوید او  با تو  :

چه خوشبختی تو ای دریا ،غم دوری نمی بینی

همیشه می گذاری سر ، به روی سینه ساحل
سپس آرام همچون کشتی بشکسته ای تنها به سویت می خرامد او
و با دستی که دارد حسرت آغوش گرمی را
به شن ها می دهد طرحی

و چشم خویش می بندد

چنان قویی که بر ساحل سراغ از مرگ می گیرد

چنان در فکر می گردد که گویی در میان فکر و رویا غرقه خواهد شد
  که گر روزی بر این ساحل کنار یار بنشینم چه خواهد شد ؟
همین باد ملایم نیز خواهد بود
و بی شک ماسه ها هم مثل الان گرم می ماند
و چون شب هم بیاید بی گمان آن شب
ز خیل اختران یک دانه هم کمتر نخواهد شد
ونه ، موجی از این دریا نمی میرد و یا موج جدیدی جان نمی گیرد.
خداوندا؛ چه خواهد شد اگر روزی بر این ساحل کنار یار بنشینم ؟

چه خوش بختی تو ای دریا
که دائم دست در دست نگار خویش می گیری
دعا کن این غریب خسته بر   ساحل
خداوندش چنینش سرنوشتی هدیه فرماید
خداوندا چنانم کن که من دریا و او هم ساحلم باشد
چنانش کن که همچون یک جزیره ، در میان قلب من باشد

که بگذارم چونان امواج پر جوشش ، ز هر سویی به روی دامنش سر را

گزیده ای از شعر زیبای ساحل و دریا از وبلاگ نوشته

www.neveshte.org



برچسب‌ها: ساحل و دریا, شعر دریا, ساحل

پنجشنبه 18 اسفند1390  توسط نيايش  |

 

بوی بهار

هنوز سرما سوز دارد اما

رد قدم های بهار خاک کوچه را لمس کرده انگار

عطر رازقی و مریم گرفته فضا... و لحظه های واپسینی که تک به تک پیچ می خورند در بغچه زمان

بوی خاک خیس خورده و شیشه های برق زده......

و من هنوز ........یک بغضم و زانوی بغل گرفته از فراقت!

تو نیستی و من خوب می دانم....تا نیایی نه خزان تنهایی ام می شود بهار

و نه کویر سینه ام لاله زار.....بیا بهار زندگی ام!



برچسب‌ها: بهار می آید, بوی بهار, رد پای بهار

دوشنبه 15 اسفند1390  توسط نيايش  |

 

ته نشینی و تولد از یاد رفته

وقتی قلمت ته بکشه و حتی لبه ذغال هم نتونه خط خطی کنه کاغذت رو...

وقتی سر انگشتانت بی حس باشند و از رو دلتنگی گاهی فقط  لمس کنند دکمه های کیبورد رو...

وقتی ذهنت پر از خالی باشه و حتی یه جمله قشنگ تو آسمون خیالت پر نزنه....

وقتی حوصله دلت سر بره و تو کشمکش با تنگ اومدن مثل همیشه باخته باشه...

وقتی چشات مدتها تب خیره شدن بگیره و دم به ساعت  ذُل بزنه یه گوشه....

وقتی....

آره ! اون وقته که متهم میشی به ته نشینی........

دلم لک زده واسه نوشتن؛ اما نمیدونم چرا ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به یکی کردن و حال

نوشتن رو ازم گرفتن.....       چقدر دوست دارم سکوت کنم..........سکوت! فقط سکوت

و اما تولد از یاد رفته........

10 بهمن ماه سال 89 تولد برگریزان امیدبود.....

الان 4 روزه که از سال روزش گذشته و صاحب غافلش هم فراموش کرده بود...........آخی! برگریزان طفلکی من!

ببخش برگریزان امیدم ببخش........4 روز با تأخیر... تولدت مبارک.

 


برچسب‌ها: تولد, ته نشینی, دل نوشته

جمعه 14 بهمن1390  توسط نيايش  |

 

اولین یلدای با تو بودن

ببین!..........ببین چند روز شده نیامدنت!!!!

قرارمان که این نبود!.......بود؟؟؟   

باز هم صبر؟؟؟....... باز صبر می خواهد دلت؟؟؟  فقط بگو تا به کی؟؟؟

 باور کن  تاب نمانده برایم....

بس که پشت این مدرنیته نشستم  و بر این بوم تیره خط دلتنگی کشیدم.

چندی ست  که این برگریزان امید هم شعر خستگی می سراید!...سراسر غم شده تارو پودش!

همان برگریزان امیدی که همه ساز می زد جز ساز عشق........

حالا بیا و ببین که چه  تلخ می نوازد اين سمفونی انتظار را...

و چه بی تاب می کند دلم را در فضای این  ثانيه های بيشمار.

وعده داده بودی  که آخرین شب پائیز زیباترین موعد دلدادگی ام خواهد بود!...

همگی چشم شده ام ... خیره به آن وعده و آن شب دراز

همانکه اولین یلدای با تو بودن است! اولین یلدای من وتو....

تاکنون تنها  روز ها را می شمردم....بعد از این ثانیه ها را نیز  از کف نخواهم داد

دانه دانه می شمارمشان ...تا خوده خوده آمدنت.......زودتر بیا دردانه ی روزهای عاشقی ام!

زودتر بیا يلدائی ترين ...ابدی ترين ...عشقم!

 

دوشنبه 28 آذر1390  توسط نيايش  |

 

تقویم یخ زده

ورق میزنم هر روز را........و روزهای بی تو که در برگی از برگهایش تا می خورد به عقب

نفس می دهد به انگشتانم

با شوقِ نگاهی سرشار، روزهای نیامده را خیره می شوم

که شاید عددی از عددهای نشسته بر صفحه زمستانی اش آرام جانم شود.....

وای!....روزها می گذرند....هفته ها از پی هم..........پس کجائی همه زندگی ام؟؟؟؟

گوئی از آن لحظه که صاحب خانه دلم شدی.........عهد بستی که وجودم  دیر به دیر غرق حضورت باشد

 گمان نبردی  پیر می شوم زود؟؟؟؟......

نمی دانی چشمان زیبایت چه کرده با خوابهایم؟؟؟؟

بیا تا خواب نباشی برایم.....یقین بدان که بی تو خواب هم نمی خواهم!

مسافر روزهای آفتابی من!.....نه! این بار نمی گویمت مسافر! 

 انگار خودت هم باور کرده ای که مسافر لحظه های منی!......

.نه!....نه!...تو آمده ای که بمانی

پس بیا و بمان......بیا که دگر تاب نمانده برایم.

شنبه 19 آذر1390  توسط نيايش  |

 

روز تو

نه! گوئی کمال هم نشینی با پائیز حسابی اثر کرده در من!

بی تو آسمان پائیز شده دلم....کبودتر از دستان بی حس شده ام ....

رنگ...رنگ...رنگ.......هزار توی قلبم هزار رنگ گرفته از ردِ خیالت!

سمفونی خاطراه ات؛ چون خش خش برگهای هفت رنگ تمام افکارم را بازی گرفته!

یاد گرمای حضورت ......خون دوباره  به انگشتان یخ زده ام می بخشد!

و امروز.......امروز که همه اش تداعی راه توست برایم.....راه لحظه لحظه تلاش و ایستادگی ات

 راهی که مدتهاست با غرور دل  به دریایش سپرده ای ومردتر از هرچه مرد... هم آواز امواج ؛ فریاد اقتدارسرداده ای!

مسافر دریایی ام....... امروز را... که به پاس سالها تکاپوی بی ادعایت عطرآگین است....با افتخارارج می نهم

 و مستانه چشم انتظارت می نشینم!

صبرم تمام است بهترینم! ... زودتر برگرد!

یکشنبه 6 آذر1390  توسط نيايش  |

 

بازهم سنگین

دریای چشمانت انگار خیال غرق کردنم دارد!

نگاهم  که می کنی , پائیز فراموشم می شود...........عطر رازقی و مریم می گیرد تنم!

وااای ...کجائی؟؟؟          بیا که تنها یاد... یاد... یاد... شده روزگارم

یاد لحظه های باتو بودن ......و حالا حسرت نداشتن هایت

آری می خواهم بگویم........آزاد و رها

حالا که نیستی! و امواج صدایت  تکرار می شود بر ذرات این فضا...

می خواهم رفیق بغض باشم و بارانی کنم تن سفید  کاغذم را

اما گوئی! محکومم به سکوت .......  باید که واژه گانم وزنه به پا گیرند و سنگین باشند!

وای بر من!...خسته شدم از این حجب و حیا!

خیالی نیست.... اینبار نیز بغض فرو می برم و مهر می کوبم بر لب!.....

شاید روزی برگریزان امید کنار بیاید با من!

دوشنبه 30 آبان1390  توسط نيايش  |

 

برمیگردم

باز هم نجوا... نجوای توست نیلوفرم!

نیستم این روزها... نه اینکه دلم نباشد

دستم به قلم نیست .... نمیرود...

هوای حوصله ابریست!

برمیگردم...

 

چهارشنبه 18 آبان1390  توسط نيايش  |

 

بوی زندگی

آمدی!...زآنجا که ساحل آتشینش در حسرت خنکای  نسیم  لحظه می شمارد!

اما طروات باران داشت اعماق نگاهت....

آمدی!...آنزمان که خوشه های سبز شالی رو به زردی می گروید و بوی پائیز تن به تن شاخساران می مالید!

اما عطرشکوفه های سیب می داد پیراهنت...

آمدی!... با حضوری سنگین تر از هجمه سرد دلتنگی هایم

و با نگاهی برنده تر از رعدهای  بهاری , که امتدادش هرآن صورت برافروخته ام را نشانه می رفت!

اما....چه ناشکیب ! طمأنینه ات پاسخ علامت سؤالهایم شد و اندیشه بلندت آرام بخش دِل دِل هایم...

و..............

 و دیگر هیچ! آری! توان نجوا ندارم... ملال دوری ات رمق از وجودم ربوده!

تنها پلک روی پلک می گذارم و رندانه به لحظه دیدار دوباره ات می اندیشم!

می خواهم عاشقت باشم!....دعایم کن

پنجشنبه 28 مهر1390  توسط نيايش  |

 

آیا من هم؟؟ 3

هر روز و هر لحظه این جمله های تکراری ورد زبانم شده بود...

وای برمن! یعنی چه اتفاقی افتاده ؟

نکند گرفتار شده ام؟... یعنی به دام افتاده ام؟؟...من؟؟؟؟

نه!... یعنی مبتلا شده ام؟؟

چگونه باور کنم؟؟... نه دروغ است!... این خیال واهی ست!...امکان ندارد!

اما انگار دروغ نبود!... آری !دروغ نبود!من گرفتار شده بودم؛ بی آنکه خود بویی برده باشم.

بارها خواستم به خود بقبولانم که نه!...

 اما... همه حال و احوالم.......چشمان خسته و دل بی قرارم گواهی می داد که من....

حالا چه باید می کردم؟... چه باید می کردم با یک دام و صیادی که....

..................................................

.....................................................................................

...........................................................................

بارالها!....من ضعیفم و نادان. خوب می دانی که هنوز آشنا به رمز و راز این زمانه نیستم.

جوانی نا آگاهم و بنده ای گنهکار!... نه راه و رسم می شناسم، نه علم بندگی می دانم؛

تنها مخلوقی بی ثمرم که جز زحمت بر درِ رحمتت چیزی ندارم.

این بار نیز با همه نداری ام خود را به تو می سپارم....

پس راهنمای راهم باش ای همه هستی ام در دستان تو....نازنین معبودم! دستم بگیر....

دوشنبه 25 مهر1390  توسط نيايش  |

 

آیا من هم ؟؟ 2

... به قدر یقین کارزاری بزرگ انتظارم را می کشید!!!تا در هیاهویی سهمگین، همه رویاها و آرزوهایم را به یغما ببرد.....وای که دیگر چیزی برایم هویدا نبود و تا چشم کار می کرد، ابهام بود و تردید و دودلی... چه باید می کردم؟ چگونه باید فائق می آمدم بر این دنیای تلاطم؟ 

نه ... نمی شد... انگار خیلی دیر شده بود...دیگر تقلا بی فایده بود. هربار که خود را به تلاش وامی داشتم تا وجودم را از حصار این تارهای چسبنده  و زنجیرهای ستبر خیالی رها سازم، جذبه ای در درونم دستانم را می کشید و محکم به زمینم می کوفت... 

وای بر من!... براستی این چه بود که این چنین لحظه هایم را از من ربود؟ این چه دردی بود که آرام آرام نگاهم را مست می کرد و اعضای تنم را بی طاقت و شل... ذهنم را درگیر کرده بود و دلم را اسیر... یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟؟؟ هربار که روشنی روز به آرامش شب می رسید و انتهای سیاهی شب فردایی دوباره را رقم می زد... انگاره ای نا آشنا در درونم می جوشید و عجین با لحظه هایم می گشت...

حالا دیگر چند صباحی بود که من همان من نبودم! گویی کوهی از افکار و اندیشه های نو به ذهن بی سپرم هجوم آورده بود.از سردرگمی و پرسه زدن در کوچه های تنگ افکارم به ستوه آمده بودم.

 نه!....انگار در تارو پودم رخنه کرده بود. عجیب در عمق وجودم جا خشک کرده بود و شور و حرارتی نفس گیر را در دل بی چاره ام شعله ور می ساخت. شور و حرارتی که تاکنون حس نکرده بودم و با شراره هایش غریبی می کردم....

من کجا بودم؟؟؟.... آیا غرق شده بودم یا نجات می یافتم؟؟؟...

این راهی که می رفتم به کدامین سرزمین ختم می شد؟؟؟ چه چیزی این چنین روزمره گی ام را سلب کرده بود و در طریقی که خود می خواست هدایتم می کرد؟   

آه !...من به کجا می رفتم؟؟؟

 این چه بود که کم کمک وابسته ام می کرد و هنگام شوریدگی و بی قراری مسکنم شده بود؟ وای که چه بی رحمانه روزگارم را دستخوش نوسان کرده بود و زمام اختیارم به دست گرفته بود...

آیا حس بود یا حال و هوا؟...              اندیشه  بود یا عمل؟...

درد بود یا دوا؟...                             از زمره اشیاء بود یا در جرگه احورا؟...

نامش چه بود این فاعل چیره دستی که همه وجودم را در حصار خویش داشت؟...

وای که درمانده شدم از بس پرسیدم و نگرفتم جواب...

ادامه دارد!

 

شنبه 23 مهر1390  توسط نيايش  |

 

 



بنام آنکه هستی با تمام زیباییش قائم به ذات اوست

عرض سلام و ادب دارم حضور تمامی دوستانی که با انتخاب این وبلاگ بر حقیر منت نهادند

آنچه مقابل دیده پرمهرتان جاریست گزیده ای از آثار ادبی حقیر است که بنابر پیشنهاد عزیزی در این اندک گردهم آمده

با این امید که به فضل الهی این سیاه کاری ها مقبول خاطر عزیزان افتد و کوچه باغ اندیشه ای را طراوت بخشد



 

عاشقانه
مناجات
داستانک
مطالب جالب
شعر
شاعرانه
دل نوشته
انتظار
مناسبتها
نجوای نیلوفرانه
بهار (4)
بهار می آید (2)
بوی بهار (1)
ارمغان (1)
راس ساعت عشق (1)
یخ زده ام (1)
رد پای بهار (1)
ساحل و دریا (1)
شعر دریا (1)
بهار شده (1)
یاربهاری (1)
بهار امید (1)
برگریزان امید (1)
ارمغان یاسمن (1)
عشق زهراوعلی (1)
اشکواره (1)
همه زندگی ام (1)
قیزیل آلما (1)
یا علی بن موسی الرضا مدد (1)
دل نوشته (1)

 

بهاره یا تابستون؟؟؟
شعر بهار از فریدون مشیری
از همه التماس دعا دارم
ذاکر
زمستان بهاری
یلدای حسینی
دوری و دلتنگی
اولین نقاشی مدرسه
السلام علیک یا امیر المومنین
میلادتان مبارک یا امیر(ع)

 

اسفند 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مرداد 1392
خرداد 1392
شهریور 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389

 

نيايش
جایماز

 

عشق علیه السلام (دکتر قزوه)
سالهای تاکنون (استاد کاکائی)
شاعرانه (استاد سعیدی راد)
باتو اینم
سایت شهید آوینی
عشق نیلوفری من
یه غریبه آشنا
کلک خیال انگیز
مفتاح نور
پنجره فولاد
ستارگان خاکی
به طراوت باران
ستاره هشتم
مسیر زندگی
پروای گیلان
کشکول رئیسی
عاشقان منتظر باشید
غوغای عشق در دفتر عشق
خیلی دور خیلی نزدیک
دل من و یک راه پرستاره
غریب
راز قلم
بهونه ها
ساز خاموش
joiner10
دیدار
افق
ترمادول 100
محکم
خار سرگردان
کنار....دون
خیس تر از باران
راه فضیلت
در انتظار گل نرگس
پروین پناهی
گیتار تنهایی
سیب کال
313 مبارز
توشه
جوانی المثنی ندارد
بر بال بوریا
خاکریز انتظار
مژی جون
سکوت
atila

 

 

RSS 2.0

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

 

آپلود عکس

خرید اینترنتی

فال حافظ

قالب وبلاگ